خبر مرگم گفتم برم خونه آبجی بخابم .. کسی نبود اونجا.. 27ساعت بود نخابیده بودم.. تو سه ساعت دختر همسایشون هی میومد زنگ میزد میگفت با ارشاویر کار دارم گفتم نیست امروز نمیاد.. نیم ساعت میخابیدم ک دوباره میومد.. تو زندان اوین هم این بلا رو سر آدم نیاوردن ک این کوچولو سر من آورد پنج بار بیدارم کرد دفه اخری بهش گفتم بیا داخل اومد داخل بردمش تو بالکن گفتم اگه ی بار دیگه اومدی زنگ زدی از این چهارطبقه پرتت میکنم پایین ... فک کنم قانع شد :))
+ نوشته شده در توسط MaRmooZ |
ما را در سایت تذکر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160